rss

چهارشنبه 30 11 1392

عروس شدم اما ...

دوباره خودمو تو آينه ي رو به روم نگاه كردم. بغض گلومو فشار مي داد. چقدر آرزوي ديدن اين لحظه رو داشتم. چقدر از بچگي از لباس عروس خوشم مي اومد. الآنم عروس شده بودم اما، اين عروس شدن كجا و اون روياي عروس شدن كجا. به آينه و شمعدون وسط سفره ي عقدم نگاه كردم. همه چيز عالي بود. چيزي كم نداشت به جز عروسي كه لبخند به لب نداشت.

كنارم نشسته بود. قرآنو باز كردم؛ سوره ي نور. بغضم شديدتر شد. اين سوره رو دوست داشت. هميشه وقتي عصبي مي شدم، وقتي سرش داد مي زدم، وقتي بغض مي كردم، سكوت مي كرد، قرآن توجيبي خوشگلشو باز مي كرد و بي صدا شروع به خوندن اين سوره مي كرد. وقتي قرآن مي خوند منم خود به خود آروم مي شدم و يادم مي رفت از دستش عصباني بودم و وقتي قرآنشو مي ذاشت تو جيبش مي رفتم بغلش و يادم مي رفت واسه چي ازش ناراحت بودم.

نبود. اولين بار بود كنارم نبود. كنارم حسش نمي كردم. بوي عطرشو حس نمي كردم. اولين بار بود من بغض مي كردم و چشماي نگراني نبود كه گرماشو حس كنم. عاقد خطبه رو خوند. بغض جلوي راه نفس كشيدنمم گرفته بود. به چهره ي غمگين و ناراحت خواهرم نگاه كردم. مينا از همه چيز خبر داشت. مي دونست دل من گيرِ محمده، مي دونست اگه اين جا سر سفره ي عقد نشستم به رضاي دلم نيست و بازم به خاطر محمده. مي دونست حتي انتخاب شوهرمم هم به خاطر محمد بوده. سوره تموم شد. آروم گرفته بودم. محمد و كنار خودم حس مي كردم. لبخند كم رنگش تو ذهنم نقش بست و باعث شد لبخند محوري رو لبام پيدا شه. قرآنو بستم و بوسيدم. عاقد سه بار خطبه رو خوند.

سر درد عجيبي داشتم. از محمد خبر نداشتم. دو ماهي مي شد نديده بودمش. هيچ كس جواب قاطع و قابل قبولي بهم نداده بود. فقط اينو مي دونستم كه قسمت هم نبوديم، كه دل محمد رو زدم، كه محمد دوستم نداره، كه نمي خواد من همسفرش باشم. يهو اين اتفاقا افتاد. آن قدر يهويي بود كه تا به خودم اومدم ديدم محمد رفته و من موندم و يه عمر خاطره و يه چشم پر از اشك. اولين خواستگاري كه برام اومد بي معطلي بله رو دادم و الآنم سر سفره ي عقد با حميد بودم. پسر خوبي بود؛ پزشك و تحصيل كرده. اما محمد من، پاك تر از اوني بود كه بخوام حتي نفرينش كنم. حتماً دليلي داشته. محمد من كاري رو بدون دليل انجام نميده.

يه لحظه از اين كه كنار حميد به محمد فكر مي كردم خجالت كشيدم و لب پايينيمو با دندونم گزيدم. صداي عاقد اومد. مادر محمد رو از دور ديدم. با اشك نگام مي كرد. چه انتظار ازم داشت؟ كه بازم به پاي پسرش بمونم؟ كه بازم بلاتكليفي و حرف مردمو به جون بخرم و دم نزنم؟ سرمو پايين انداختم و با صداي آهسته اي گفتم:

- با اجازه ي بزرگ ترا بله!

صداي هلهله و سوت و دست تو فضا پخش شد. حميد تورمو بالا زد. لبخندي بهم زد. دلم گرم نشد. خيلي وقت بود دلم با اين لبخندا گرم نمي شد. دلم گرماي لبخند محمد رو مي خواست. حلقه ي نگين دار طلا سفيدي و تو انگشت دست چپم انداخت. اين انگشتم چقدر با محمد خاطره داشت. جاي انگشتر مالكيت محمد تا چند روز همين جا بود و حالا پذيرش اين حلقه ي از نو رسيده برام خيلي عذاب آور بود. حلقه رو كه تو انگشتم انداخت، حس كردم حلقه ي طنابِ دار هم دور گلوم بسته شد. احساس خفگي مي كردم. من به چشماي محمد به دستاي مردونه و مقاومش و به صداي جذابش نياز داشتم. فقط اون مي تونست آرومم كنه.

ظرف عسلو آوردن. زندگي من زهر بود. با يه انگشت عسل شيرين نمي شد. حميد انگشتشو تو ظرف عسل فرو برد و جلوي دهنم گرفت. ناخنمو تو پوست دستم فرو كردم تا اشكام سرازير نشه. من لحظه لحظه با محمد خاطره داشتم. چقدر در مورد عروسيمون حرف زده بوديم. حتي درمورد عسل دهن هم گذاشتنمونم كلي مسخره بازي درآورده بوديم و من كلي محمد رو اذيت كرده بودم. اما حالا ...

دهنمو باز كردم. طعم شيرين عسلو حس نكردم. شايد عسل نبود. براي من طعم زهر داشت؛ زهري اجباري. نگام تو سالن چرخيد. سنگيني نگاه كسي و حس ميكردم. نگام ثابت شد. خداي من! خودش بود. محمد بود. چقدر عوض شده بود. موهاي سرشو كلاً تراشيده بود. جا خوردم. اين واقعاً محمد بود. بي توجه به حميد و بقيه از رو صندليم بلند شدم و به سمت محمد رفتم. وقتي فهميد دارم ميام سمتش، از ميان جمعيت رفت. دويدم. كجا رفت؟

از مردم و شلوغي دور شده بودم. رسيدم به حياط پشتي؛ خلوتگاه هميشگي من و محمد. بالاخره تو آلاچيق هميشگيمون پيداش كردم. كلاه آبي رنگي سرش بود.

- محمد! تويي؟ بعد از دو ماه اومدي؟ اونم اين جوري؟ اونم اين جا؟

نگام كرد. چشاش همون حس خوبو بهم مي داد. همون نگاه عاشق چند ساله رو تحويلم داد. قلبم لرزيد. نگاهي به سر تا پام انداخت.

- خيلي دوست داشتم ببينم تو لباس عروس چطوري ميشي رها. نتونستم جلوي خودمو بگيرم. نتونستم مقاومت كنم كه نيام. اومدم ببينم لباس عروس چقدر بهت مياد. اومدم ببينمت و خودمو جاي اون دوماد خوشبخت تصور كنم و ببينم چقدر مي تونستم تو همچين شبي بهت ببالم. اومدم فرشته ي نازمو تو لباس سفيد ببينم و انرژي بگيرم.

چرا اين جوري حرف مي زد؟ انقدر تلخ؟ انقدر سوزنده و كشنده؟

- محمد! اين حرفا چيه؟ بعد اين همه مدت، اين همه بدبختي و اشك و آه اومدي اينا رو ميگي؟ خودت نخواستي باهات باشم، نذاشتي بشم شريك لحظه هات، بشم عروس خونه ات. هيچ مي دوني من چي كشيدم؟ هر شب با كابوس خوابم مي برد.

محمد آه عميقي كشيد و گفت:

- نپرس چي شد رها. چون خودمم نمي دونم. چون همه چي يهويي اتفاق افتاد. چون وقتي به خودم اومدم كه ديدم نمي تونم پيشت بمونم. الآن وقت اين حرفا نيست؛ ديره، خيلي ديره. برو پيش شوهرت! دوستش داشته باش! پسر خوبيه، خوب درموردش تحقيق كردم. تحصيل كرده و منطقيه. مي دونم باهاش خوشبخت ميشي. يكي از ما هم خوشبخت شه كافيه. ديدن لبخند تو الآنم بهم انرژي ميده.

- محمد! فقط بگو چرا!

محمد لبخند تلخي زد. در حالي كه نزديكم مي شد گفت:

- قسمت نبود.

تو چشمام زل زد و گفت:

- مواظب خودت باش فرشته كوچولوي من! تو اين لباس زيباترين عروس دنيا شدي و من مطمئنم اين چهره ات تا آخر عمرم تو ذهنم مي مونه. خدا رو شكر كه به آرزوم رسيدم! خدا نگهدار!

محمد نگاه مظلومانه اي بهم انداخت. پلكاش مي لرزيد. لباشو رو هم فشار داد و ازم دور شد.

محمد رفت و من نتونستم جلوشو بگيرم. اشكام بي مهابا مي ريخت. به حلقه ي تو دستم زل زدم. چرا محمد؟ گناه من چي بود؟

*****

يك سال گذشته بود. بوي گلاب كل بهشت زهرا رو پر كرده بود. صداي شيون زني سكوتو به هم مي زد. به قاب عكس آشنايي زل زدم. غم كل وجودمو گرفت. حميد كنارم بود. تموم اين يك سال پشتم بود و لحظه اي نذاشته بود سقوط كنم. به لبخند مهربون محمد زل زدم. لبخندي رو لبام نشست. لبخندم داشت گشاد مي شد كه روبان مشكي گوشه ي عكسش قلبمو لرزوند. اشكام راه گرفت و لبخندم به بغض تبديل شد. مينا نامه اي و از طرف محمد بهم داد؛ گفت كه محمد اين نامه رو حدود يك ماه پيش برام نوشته بود و از مينا خواسته هر وقت اتفاقي براش افتاده اينو بهم برسونه. حميد تنهام گذاشت. كم كم بقيه هم رفتن و من و محمد تنها شديم. خاكش تازه بود. بوي نم مي داد. رز قرمز رو خاكش پرپر شده بود و عكسش هنوزم بهم لبخند مي زد. حتي اين لبخند مصنوعي هم برام زنده بود و بهم آرامش تزريق مي كرد. نامه رو باز كردم. شونه هام مي لرزيد.

«سلام تك همسفر زندگيم. الآن كه اين نامه رو برات مي نويسم تو بيمارستان بستري شدم. شايد وقتي اين نامه بهت برسه كه من ديگه تو اين دنيا نباشم.

رهاي من! نمي خوام فكر كني آدم تنوع طلب يا نامردي بودم. هيچ وقت در حق تو و عشق پاكت زياده خواهي نكردم. اما قسمت نبود كنار هم باشيم؛ قسمت هم نبوديم. يادته قرار بود بشيم همدرد هم؟ الآنم مي خوام بشي همدردم. دردمو فقط تو مي توني درك كني چون نيمي از وجودمو پيش تو جا گذاشتم. وقتي مي خواستم پايه هاي عشق دو نفرمونو محكم كنم، فهميدم يه تومور بدخيم تو سرمه كه نمي ذاره من به خانومم برسم، كه از كنارش لذت ببرم. نشد كنارت بمونم. بي خبر رفتم چون رويي واسه موندن نداشتم. دليلي هم واسه رفتن نداشتم. رفتم چون نمي تونستم تو چشماي خوشگلت زل بزنم و بگم قسمت هم نبوديم. دو ماه به سختي گذشت. از حالت دورادور باخبر بودم. مثل سايه باهات بودم اما نمي ذاشتم ديده بشم. برام سخت بود منو ببيني و نتونستم جوابي براي كارم بدم. كم كم موهام ريخت و بيشتر از قبل به بودنت كنارم نيازمند شدم. تا اين كه فهميدم عروس شدي. نتونستم طاقت بيارم و نيام. اومدم و فرشته ي ناز و خوشگلمو تو لباس عروس ديدم؛ لباسي كه من قولشو بهت داده بودم، لباسي كه قرار بود براي من بپوشي. خيلي برام دردناك بود كه عروس شدي؛ اما نه عروس من. تلخ ترين روز زندگي من بود. رها خوشبخت باش! آرزوي من خوشبختي تو بوده و هست. حلالم كن كه روزاي بدي رو در نبودم تحمل كردي! رها، خانومم! نكنه چشماي خوشگلت دريايي بشه ها! قلب من هر جايي هم باشم فقط به عشق تو و براي تكرار اسم تو مي تپه! مواظب كوچولوي معصوم و فرشته ي ناز من باش! به دست خدا مي سپارمت.»

به هق هق افتادم. قرآن كوچيكِ تو كيفمو درآوردم. سوره ي نورو خوندم. به عكس محمد زل زدم و اشكام ريخت. غروب محمد هم سر رسيده بود. غروب محمد و طلوع بچه ي تو شكم من. غروب عمر محمد و طلوع زندگي پسر كوچولوي من. يه محمد ديگه، از جنس محمد، از عشق محمد. سرمو رو خاك نم دار مزار محمد گذاشتم و زار زدم.

خريد اينترنتي خيلي خوب است خريد اينترنتي باحال است خريد اينترنتي يا فروش اينترنتي فرقي ندارند ساعت اليزابت بخر حالش رو ببر جان خودت ساعت اليزابت خيلي عالي است ساعت اليزابت خريد اينترنتي و خرزيد پستي ندارد فقط خريد نقدي دارد چون خوب بود

(1) نظر | برچسب ها :
سه شنبه 29 11 1392
 اسب بعدي!

مرد ثروتمندي در دهكدهاي دور زمينهاي زيادي داشت و تعداد زيادي كارگر را همراه با خانوادهشان روي اين زمينها به كار گرفته بود. و براي اينكه بتواند اين كارگران را وادار به كار كند يك سركارگر خشن و بيرحم را به عنوان نماينده خود انتخاب كرده بود و سركارگر با خشونت و بيرحمي كارگران و خانوادههاي آنها را وادار ميكرد روي زمينهاي مرد ثروتمند به سختي و تمام وقت كار كنند تا محصول بيشتري حاصل شود. روزي شيوانا از كنار اين دهكده عبور ميكرد. كارگران وقتي او را ديدند شكايت سركارگر را نزد شيوانا بردند و گفتند: "صاحب مزرعه، اين فرد بيرحم را بالاي سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذاي خود مجبوريم حرف او را گوش كنيم. چيزي به او بگوييد تا با ما ملايمتر رفتار كند."
شيوانا به سراغ سركارگر رفت. او را ديد كه افسار اسب پيري را در دست گرفته و به سمتي ميرود. شيوانا كنار سركارگر شروع به راه رفتن كرد و از او پرسيد: "اين اسب پير را كجا ميبري؟"
سركارگر با بدخلقي جواب داد: "اين اسب هميشه پير نبوده است. مرد ثروتمندي كه مالك همه اين زمينهاست سالها از اين اسب سواري كشيده و استفادههاي زيادي از او برده است. اكنون چون پير و از كار افتاده شده ديگر به دردش نميخورد. چون صاحب زمينها به هر چيزي از ديد سوددهي و منفعت نگاه ميكند بنابراين از اين پس اسب پير چيزي جز ضرر نخواهد داشت. به همين خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخي ببرم و گوشت او را بين سگهاي مزرعه تقسيم كنم تا لااقل به دردي بخورد."
شيوانا لبخندي زد و گفت: "اگر صاحب اين مزرعه آدمهاي اطراف خود را فقط از پنجره سوددهي و منفعت نگاه ميكند، پس حتما روزي فراميرسد كه به شخصي چون تو ديگر نيازي نخواهد داشت. آن روز شايد كارگران مزرعه بيشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر كمي با آنها نرمي و ملاطفت به خرج دهي وقتي به روزگار اين اسب بيفتي ميتواني به لطف و كمك آنها اميدوار باشي.هميشه از خود بپرس كه از كجا معلوم اسب بعدي من نباشم!در اين صورت حتمآاخلاقت لطيف تر وجوانمردانه تر خواهد شد.
فروشگاه اينترنتي به وب سايتي گفته مي شود كه تعدادي كالا يا خدمات را در ويترين خود عرضه مي كنند. مشتريان براي استفاده از آن خدمات يا كالاها مي توانند به ... فروشگاه اينترنتي چيست؟ - رايانه فروشگاه اينترنتي چيست؟ فروشگاه طراحي شده بر روي اينترنت است كه فروشندگان مي توانند كالاها و محصولات خود را از اين طريق عرضه نمايند و خريداران مي توانند ...چرا خريد اينترنتي - بيتوته چرا خريد اينترنتي. فروشگاه اينترنتي چيست: فروشگاه اينترنتي (فروشگاه آنلاين) يك وب سايت است كه مانند يك فروشگاه سنتي، اجناس مختلفي را براي فروش ... فروشگاه اينترنتي چيست؟ - طراحي سايت فروشگاه اينترنتي چيست؟,فروشگاه آنلاين چيست و چه مزايائي دارد...مقالات آموزشي وب سازان مشاوره رايگان.
(0) نظر | برچسب ها :
دوشنبه 28 11 1392

مرد از راه مي رسه ناراحت و عبوس

زن : چي شده؟

مرد : هيچي ( و در دل از خدا مي خواد كه زنش بي خيال شه و بره پي كارش)

زن حرف مرد رو باور نمي كنه : يه چيزيت هست.بگو!

مرد براي اينكه اثبات كنه راست مي گه لبخند مي زنه

زن اما “مي فهمه”مرد دروغ ميگه : راستشو بگو يه چيزيت هست

تلفن زنگ مي زنه

دوست زن پشت خطه

ازش مي خواد حاضر شه تا با هم برن استخر

از صبح قرارشو گذاشتن

مرد در دلش خدا خدا مي كنه كه زن زودتر بره

زن خطاب به دوستش: متاسفم عزيزم.جدا متاسفم كه بدقولي مي كنم

شوهرم ناراحته و نمي تونم تنهاش بذارم!

مرد داغون مي شه

“مي خواست تنها باشه”

مرد از راه مي رسه

زن ناراحت و عبوسه

مرد : چي شده؟

زن : هيچي ( و در دل از خدا مي خواد كه شوهرش براي فهميدن مساله اصرار كنه و نازشو بكشه)

مرد حرف زن رو باور مي كنه و مي ره پي كارش

زن براي اينكه اثبات كنه دروغ مي گه  دو قطره اشك مي ريزه

مرد اما باز هم “نمي فهمه”زن دروغ ميگه

تلفن زنگ مي زنه

دوست مرد پشت خطه

ازش مي خواد حاضر شه تا با هم برن استخر

از صبح قرارشو گذاشتن

(زن در دلش خدا خدا مي كنه كه  مرد نره )

مرد خطاب به دوستش : الان راه مي افتم!

زن داغون مي شه

“نمي خواست تنها باشه”

و اين داستان سال  هاي سال ادامه داشت

و زن ومرد در كمال خوشبختي  و تفاهم در كنار هم روزگار گذراندند

فروشگاه تي وي ماركت نمايندگي كليه محصولات تي وي ماركت در ايران فروشگاه اينترنتي, خريد اينترنتي ,فروشگاه آنلاين,فروشگاه دايان,فروشگاه دايان شاپ,خريد پستي,سفارش آنلاين فروشگاه اينترنتي, خريد اينترنتي , خريد آنلاين, خريد لوازم, خريد زيور آلات, خريد محصول, خريد پستي, فروشگاه ميهن, خريد لباس, خريد لوازم لوكس.
(0) نظر | برچسب ها :
شنبه 26 11 1392

ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺩﻫﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩﯼ

ﻭﺍﺳﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﯿﭙﺴﺎﺷﻮﻥ ﺩﺍﺭﻥ ﻭ ﺗﯿﮑﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﻨﻮﻥ

ﺩﻫﻪ ﺷﺼﺘﯿﺎ ﺑﺎ ﺍِﭘُﻞ ﺩﺍﺭﻥ !


(0) نظر | برچسب ها :
شنبه 26 11 1392

ديروز داشتم درس مي خوندم كه بابام اومد تو اتاق يه چرخي زد ديد كولر روشن نيست

شوفاژ اتاقمم كه خراب بود خدارو شكر اونم نمي تونست ببنده !

ولي در آخر لامپو خاموش كرد رفت …


(0) نظر | برچسب ها :
X